خرید بک لینک
پرسید: - جدیدا دیدیش؟+ نه!- خیلی تغییر کرده...+ چطور؟- تموم صورتشو تزریق کرده... پیشونی، گونه ها، لب، چونه! انگار زنبور نیشش زده! خیلی زشت شده صورتش... حیف کرد خودشو... صورت قشنگی داشت...حالا شایدم چو

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:07

آدرس کاملی که منتظرش بودم رسید!

هرچند بهتر بود شماره ی تماس هم باشه که روی بسته نوشته بشه تا احتمال برگشت خوردن کم بشه! (چون در صورت برگشت خوردن دیگه حتی به دست من هم نخواهد رسید و ممکنه اصلا بی خبر بمونم از این مساله!)

بهرحال امیدوارم برسه و مشکلی پیش نیاد!

.

.

.

پ.ن: خیلی وقت بود که چنین برنامه ای تو ذهنم بود ولی هر بار بنا به دلیلی به بعد موکول کردم!

و امروز همینجوری که کشون کشون میکشیدنم که با خودشون ببرنم بیرون، تصمیم نهایی رو گرفتم و پستش رو نوشتم! (پست قبل!)

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:07

امروز که منو کشیدن و پرتم کردن سمت جالباسی که لباسمو بپوشم و باهاشون برم، فقط دوتا چیزو برداشتم... موبایلم و کتابم! "منگی" رو به پیشنهاد مهرداد دارم میخونم...تو لیست کتابهاییه که تصمیم دارم تو بهار

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:07

هدیه رو تو این چند روز آماده و ارسال می کنم!

اگه زمانم محدود باشه و مجبور بشم برم، میسپرم مرحله ی ارسالش رو کس دیگه ای انجام بده...

.

.

.

پ.ن: گفتی شاید احمقانه بنظر برسه کاری که میکنی...

بنظر میرسه همه ی ما برای "زندگی کردن" به کمی حماقت نیاز داریم...

در غیر اینصورت زندگی رو زنده زنده "مردگی" می کنیم!

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:07

طبق معمول پیوستن به جمع سایر مهمونها رو به تعویق انداختم!

همه جمع شده بودن طبقه ی بالا... من موندم و مادربزرگم که وضو گرفته بود و دنبال سجاده میگشت... با خودم فکر کردم نیم ساعت هم دور بمونم از هیاهو غنیمته! موبایلم دستم بود و وبلاگم رو چک میکردم...

یهو اومد نشست روبروم...

با چهره ای بهت زده وا رفت روی مبل!

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:07

امروز برای چند هزارمین بار در طول زندگیم تذکر مساله ای ساده از طرف من به مشاجره ای احمقانه و بی اساس ختم شد!

پکر شدم و سکوت کردم... سرم توی دفترم بود و با ذهن نیمه متمرکزم ادامه ی برنامه ریزی هارو انجام میدادم...

نگاهم میکرد و منتظر بود ادامه ی برنامه ها رو براش توضیح بدم...

بعد چند دقیقه سکوتش رو شکست...

.

.

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:07

بنظر شما من چجور آدمی هستم؟!

.

.

دوست دارم بدونم برداشتتون از شخصیت کسی که اینجا مینویسه چیه؟!

برام کامنت بذارید...

بدون اسم و آدرس و نشانی...

آزاد و رها...

بگویید...

هرآنچه دل تنگتان می خواهد!

از روی نوشته هام قضاوتم کنید... تنها ابزاری که در دست دارید*

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:07

دقیقا وسط خیابون اتفاق افتاد... درست جایی که منتظر تاکسی بودم و به سایر مسافرین نگاه می کردم یهو فهمیدمش...

.

.

ته ته انسانیت کجاست؟

اونجایی که همه ی آدمهارو مثل عزیزت بدونی! اونجایی که همه ی آدمها برات مثل خانواده ت عزیز باشن! مثل کسی که خیلی دوسش داری...

.

.

.

از فکری که به سرم زد یه لبخند نشست روی لبهام...

و به این فکر کردم چقدر سخت..........

.

.

.

چقدر سخت...

.

.

.

چقدر دور...

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:07

صفحه بندی