برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
هرچند بهتر بود شماره ی تماس هم باشه که روی بسته نوشته بشه تا احتمال برگشت خوردن کم بشه! (چون در صورت برگشت خوردن دیگه حتی به دست من هم نخواهد رسید و ممکنه اصلا بی خبر بمونم از این مساله!)
بهرحال امیدوارم برسه و مشکلی پیش نیاد!
.
.
.
پ.ن: خیلی وقت بود که چنین برنامه ای تو ذهنم بود ولی هر بار بنا به دلیلی به بعد موکول کردم!
و امروز همینجوری که کشون کشون میکشیدنم که با خودشون ببرنم بیرون، تصمیم نهایی رو گرفتم و پستش رو نوشتم! (پست قبل!)
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
اگه زمانم محدود باشه و مجبور بشم برم، میسپرم مرحله ی ارسالش رو کس دیگه ای انجام بده...
.
.
.
پ.ن: گفتی شاید احمقانه بنظر برسه کاری که میکنی...
بنظر میرسه همه ی ما برای "زندگی کردن" به کمی حماقت نیاز داریم...
در غیر اینصورت زندگی رو زنده زنده "مردگی" می کنیم!
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
همه جمع شده بودن طبقه ی بالا... من موندم و مادربزرگم که وضو گرفته بود و دنبال سجاده میگشت... با خودم فکر کردم نیم ساعت هم دور بمونم از هیاهو غنیمته! موبایلم دستم بود و وبلاگم رو چک میکردم...
یهو اومد نشست روبروم...
با چهره ای بهت زده وا رفت روی مبل!
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
پکر شدم و سکوت کردم... سرم توی دفترم بود و با ذهن نیمه متمرکزم ادامه ی برنامه ریزی هارو انجام میدادم...
نگاهم میکرد و منتظر بود ادامه ی برنامه ها رو براش توضیح بدم...
بعد چند دقیقه سکوتش رو شکست...
.
.
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
.
.
دوست دارم بدونم برداشتتون از شخصیت کسی که اینجا مینویسه چیه؟!
برام کامنت بذارید...
بدون اسم و آدرس و نشانی...
آزاد و رها...
بگویید...
هرآنچه دل تنگتان می خواهد!
از روی نوشته هام قضاوتم کنید... تنها ابزاری که در دست دارید*
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
.
.
ته ته انسانیت کجاست؟
اونجایی که همه ی آدمهارو مثل عزیزت بدونی! اونجایی که همه ی آدمها برات مثل خانواده ت عزیز باشن! مثل کسی که خیلی دوسش داری...
.
.
.
از فکری که به سرم زد یه لبخند نشست روی لبهام...
و به این فکر کردم چقدر سخت..........
.
.
.
چقدر سخت...
.
.
.
چقدر دور...
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم